سال 95سال مطالعه بيشتر

اينم دعا براي خودم وشما

*

*

دعاي مطالعه

زندگی
داشتنِ دوست داشتنی‌ها نیست
زندگی
دوست داشتنِ داشتنی‌هاست..
 

لازمه‌ی ارزشمند شدن زندگی
فقط یک چیز است
دوست داشتنِ یکدیگر.

میلان_کوندرا

 

نوشتن

بعد از تو
وابسته‌ی این قلم شدم
که هرشب می‌کِشد
تو را به درون این اتاق


الهام_جهانشاه_لو
 

ناپلئون بناپارت و خصوصيات زندگي او
نويسنده: اميل لودويگ
مترجم: جمال فروهري
ناشر: اقبال
زبان كتاب: فارسي
تعداد صفحه: 856
اندازه كتاب: وزيري جلد سخت - سال انتشار: 1387

بخشي از كتاب:

پرتو خورشيد جهانتاب در پس پرده ظلماني شب پنهان ميشود .
زن جواني در چادري نشسته شانه و گردن خود را در پارچه ظريفي پوشانيده و كودكي را در بغل گرفته است در حاليكه او را شير ميدهد و صداي پياپي كه از مسافت دور ميرسيد گوش فرا داده است و زير لب ميگويد :
با اينكه روز بپايان ميرسد چرا هنوز تيراندازي ادامه دارد ؟ شايد اين صداي مهيب از اثر طوفان و رعد و برقي است كه در كوهستان مجاور پيچيده و منعكس ميشود ؟
آيا ممكن است از وزش بادي باشد كه در انبوه درختان صنوبر و بلوط وتنها پناهگاه حيوانات وحشي برخاسته و بگوش ميرسد ؟

ناپلئون بناپارات

پ.ن.:كتاب فوق العاده ايست حتما در ليست كتابهاي مورد مطالعه تون قرارش بدين

             براي ديدن فايل و دانلود فايل بر روي عكس كتاب كليك كنيد.                  

خلاصه كتاب باورهاي سمي وپادزهرهاي آن

این باورها مهم‌ترین و متداول‌ترین باورهای غلطی هستند که در بیش‌تر بیماران مراجعه‌ کننده به نویسندگان کتاب وجود داشته است. از جمله‌ی این باورهای اشتباه: 1) آدم نباید خودخواه باشد و به منافع خودش فکر کند، 2) همسرم باید خانواده‌ام را دوست داشته باشد، 3) کسی که واقعاً مرا دوست داشته باشد باید خودش نیازهایم را بفهمد، 4) آدم حق دارد از توهین دیگران ناراحت شود و 5) رنج و سختی آدم را می‌سازد. روش‌های مقابله با این باورها این است که این گونه فکر می‌کنیم: 1) باید همان طور که خواسته‌های دیگران را در نظر می‌گیریم خواسته‌های خودمان را نیز در نظر بگیریم، 2) می‌توانم توقع داشته باشم همسرم به خانواده‌ام احترام بگذارد اما نباید توقع داشته باشم آن‌ها را دوست داشته باشد، 3) باید آرزوها و خواسته‌هایم را به روشنی بیان کنم. کسی که مرا دوست دارد سزاوار کم‌تر از این نیست، 4) توهین‌ها نمی‌توانند به ما آسیب برسانند مگر این که خودمان اجازه دهیم و 5) چیزی که شخصیت انسان را می‌سازد پیروی از الگوهای خوب و توانایی درک خود و دیگران است.

شيدا وصوفي

قسمت پنجم

خودم ديدمش. مثل سايه يک زن اساطيري با من حرف زد. دستم را گرفت و بعد ناپديد شد… پيرمرد نشسته بود و پيپ ميکشيد. پولش را گرفت و به علي گفت، اين بار چيزي نگفتم. از هيکلت نميترسم. عمرمو کردم. پس دفعه بعد يه بيلم بيار که منو تو حياط پشتي چال کني! يه بار ديگه اين درو بزني يا من تو رو ميکشم يا تو منو! فرقي ام برام نداره. به علي گفتم، تو رو خدا هيچي نگو! در ماشين هر دو ساکت بوديم. صداي فکر علي را ميشنيدم. گفتم: من خيالباف نيستم! گفت غلط حدس زدي خانمي! داشتم فکر ميکردم تو اونجوري از پله ها نمي افتي… يه چيزي بوده! گفتم؛ پليس تو گذشته اين مرد هيچي پيدا نکرده. چون آرش هيچوقت از بابابزرگش حرفي نزده. پسره خيلي زود به قتل اعتراف کرد. صداي آرش در ذهنم پيچيد: با صوفي دعوام شد. ميخواست با پسر عموش و يه مرد غريبه از مرز رد شه. دليلشو بم نگفت. زد تو گوشم. من ديگه نفهميدم چيکار ميکنم. شالشو دور گردنش پيچيدم. دست و پا ميزد، نميفهميدم. وقتي بيحرکت شد تازه فهميدم! جسدو گذاشتم تو ماشينش.. فرار کردم. چيزي اين وسط کم بود. جسد صوفي بعد از افتادن ماشين ته دره پيدا شده بود! چه کسي ماشين را تا دره برده بود؟ آرش هيچوقت چيزي نگفت. موضوعي را مخفي ميکرد. چه چيزي آنقدر مهم بود که حاضر بود به خاطرش در هيجده سالگي بميرد؟ به علي گفتم؛ فکر ميکنم همه چي به خونه اون پيرمرد مربوطه! علي گفت: مدرکي نداريم خانم! پدر آرش که گفتي با هيچکي حرف نميزنه. مادرشم طلاق گرفته و آلمانه. اينم از آرش. حاضره بميره و هيچي نگه! گفتم سينا، داداش بزرگ آرش هم که اون موقع شهرستان، سربازي بوده-علي جان ماشينو نگه دار! علي با تعجب نگاه کرد. موبايلم مونده اتاق بالا. خونه پيرمرده! صداي گريه زنه رو که شنيدم، يادم رفت برش دارم. علي گفت، بي خيالش! شنيدي که چي گفت. نميخوام بيچاره رو بزنم. گفتم؛ خودم تنها ميرم. تو گوشيم پر اطلاعاته. نگه دار! گفت؛ ولي اون! گفتم، من ميدونم چه جوري باش حرف بزنم. بت پيام ميدم. پيام ندادم بيا! ناراضي بود. مثل هميشه وقتي عصباني ميشد دستش را لاي گندمزار موهايش ميکرد. راه ديگري نبود. دورتر نگه داشت. پياده شدم. ميترسيدم؛ اما چيزي مرا به سمت آن خانه ميکشاند. بعدها فهميدم آن چيست. درزدم. آرام گفتم؛ گوشيم جامونده. مرد نگاه کرد. رفيقت کو؟ گفتم همکارمه. گفت؛ فکر کردي نفهميدم پليسيد؟ گفتم من خبرنگارم. گوشيمو ميخوام. با شما کاري ندارم. گفت برو برش دار. بالا رفتم. گوشي نبود! پيرمرد در را از داخل بست. نميدانستم با من تا بالا آمده! ترسيدم، گفتم که آقا کاريتون ندارم. گفت ولي من کارت دارم! تو ديديش؟ گفتم کيو؟ گفت: زن منو! چي بت گفت؟ بده آدم بخواد از زنش حمايت کنه. تو زني.ميفهمي!…
قسمت ششم

تو زني. ميفهمي. مگه نه؟ گفتم: بايد برم. پايين منتظرمن. گفت: بيا اين گوشيت. بگو مي موني تا حرفمو بشنوي! علي مخالف بود. گفت، يارو طبيعي نيست! از کجا معلوم يه بلايي سرت نياره؟ گفتم، همين حوالي باش. وقتي ميدونه تو اينجايي، گمون نکنم منو بکشه! پيرمرد خنديد، بکشمت؟ من حتي نميتونم يه مورچه رو بکشم. اين دوستت آدم خطرناکيه؛ ولي من بايد با يه نفرحرف بزنم. بهتره تو باشي تا کسي ديگه. لااقل پليس نيستي. نميخوام حرفامون جايي درز پيدا کنه. بهار هزار و سيصد و چهل بود. سي و پنج سالم بود. تاره از فرنگ اومده بودم. يه معلم ساده، قصد ازدواج نداشتم. با زنا معذب بودم. با کتابا زندگي ميکردم. يه روز مادرم عکس يه دختر بچه معصومو نشونم داد. چشماي قشنگي داشت، گفت، اسمش بهاره. دوازده سالشه. گفتم به من چه؟ گفت، تو نديديش. يه قوم و خويش دوره. خواهر کوچيکه.. گفتم؛ تو رو خدا ذکر شجره نامه راه ننداز. اين يه بچه ست! گفت بله يه بچه زيبا که زيباترم ميشه؛ اما عقب مونده ست. دکترا گفتن مغزش درحد يه بچه شش ساله ست. از بچگي تو خونه قايمش کردن که مردم نفهمن بچه عقب مونده دارن. تو خانواده شون عاره. مادره موقع حاملگي قرص خورده.. بچه اينجوري شده. بعد از اون ديگه بچه نخواست. افسرده شد. پدرشم رفت زن گرفت. اگه مادره بميره سرنوشت اين طفل معصوم چي ميشه؟ گفتم؛ خب به من چه؟ گفت: بيا آقايي کن. اينو بگير. تو که زن نميخواي. فکر کن دخترته. بچه هم که نميخواي! اصلا بچه براي اين خوب نيست. خير ميکني به خدا! اين بدبخت جز يه مادر افسرده کسي رو نداره. باش ازدواج کن. گوشه ي خونه ت جايي رو نميگيره. ميتوني به کارات برسي. عصباني شدم؛ اما مادرم نقطه ضعف مرا ميدانست. دل رحمي! عصرش، بهارو آورد. گيس بلند مشکيشو بافته بود. ترسيده بود. معلوم بود به زور بردنش حموم! جاي ناخناي مادرش روي صورتش بود. پشت مادرم قايم شد. من گفتم قناري دوست داري؟ سرش را از پشت دامن مادرم بيرون آورد. دو قناري داشتم. داشتند ميخواندند. خنديد. گفت؛ بلدن بخونن! گفتم تو بلد نيستي؟ غمگين شد، من هيچي بلد نيستم. براي همين مامان گريه ميکنه. کاش اين قناريا، جاي من بچه ش بودن. دلم برايش سوخت. با آن چهره زيبا، سرنوشتش در اين جامعه چه ميشد؟ دستش را گرفتم. ترسش ريخته بود. گفتم ميخواي با هم لوبيا بکاريم؟ گفت بعد چي ميشه؟- هيچي ازش لوبيا در مياد. اگه جادويي باشه ما هم باش ميريم آسمون. گفت؛ چه خوب! مامانم راحت ميشه. عروسي ميکنه. الان ميگه به خاطر من کسي نميگيرتش! بريم بکاريم! خاکهاي باغچه را کنار زديم و باهم لوبيا کاشتيم. از اون به بعد هر روز با هم يه چيزي ميکاشتيم. تابستون عقدش کردم. حتي بلد نبود بله بگه! طفلي! نميدونست چه اتفاقي داره ميفته! منم نميدونستم!…
قسمت هفتم

پيرمردنفسي کشيد.انگار رازبزرگي از سينه اش،برداشته شده بود.گفت:از اون به بعدبا هم اينجا زندگي ميکنيم.مثل يه پدر و دختر.من ميتونستم اونو به فرزندي قبول کنم ، ولي اجازه ندادن! شرطش اين بودکه زن داشته باشم…حالام فکر ميکنم پدرشم.هر چي بخوادبراش ميگيرم.هر کاربخوادبراش ميکنم.اما نميذارم اينجا کسي مزاحمش بشه.الان ديگه شصت و پنج سالمه.اون فقط چهل و دو…. هنوز يه بچه شش ساله ست.من مراقبشم…گفتم چه جوري؟! اين چه حس پدريه که دخترشو حامله ميکنه؟اون زن، يه بچه داره.پدر آرش!چطور تونستي؟بعدم که بچه شو ازش جدا کردي!چشمان پيرمرد کدرشد…گفت ؛ گم شو برو بيرون ! تو هم مثل بقيه نفهمي.شما الاغا هيچي نميفهمين! اون مثل دختر من بود.عاشقشم… اما نه اون عشق کثيفي که شما فکر ميکنيد! ترسيدم.ولي ميدانستم که من هم بايد داد بزنم…عشق کثيف؟ قانونا شوهرش بودي! ميتونستي ازش بچه بخواي.اما قول داده بودي!به مادرت و مادر اون قول داده بودي بش دست نزني!… بعدم همه جا شايع کردي مرده! نميدونم چه جوري!نميدونم کيو جاي بهار،تو اون قبر گذاشتي؟اما لعنت به هر چي وسوسه ست.چرا فکر ميکني پاکي؟ نوه ت داره اعدام ميشه ! من ميدونم صوفي رو نکشته ! شايد بيهوشش کرده،اما قتل ،کار اوني بوده که ماشينو انداخته تو دره!جنازه جوري لت و پاره که نميشه شناساييش کرد.اعتراف کن وآرشو نجات بده! آستين مرا گرفت.گمشو برو بيرون! تو هم عين اون پليساي احمقي ! من نميدونم اون دخترکجا رفت؟ازجون من چي ميخواين؟بهار از اين صداها ميترسه.گفتم ،بهار از خيلي چيزا ميترسه ولي نميگه! يکيش از خود تو ! اگه ازت نميترسيد از من نميخواست ببرمش بيرون! هيچوقت فکر کردي اونم دوستت داره يا نه؟دستمو ول کن…خودم دارم ميرم.گفت : برو به جهنم ! ديگه هم اينجا پيدات نشه.در خانه را که باز کردم،بهار از پشت شانه ام راگرفت.منم ببر! تو رو خدا! گفتم برميگردم ميبرمت.گفت؛ ديره.اون دختره رو اذيت کرد،منم اذيت ميکنه.گفتم، ميام بهار.کسي اذيتت نميکنه.قول ميدم.در ماشين علي مي لرزيدم.گفت؛چقدر گفتم اين شغل برا يه خانم…گفتم:علي؟….هيچي!..گفت؛ چي؟گفتم؛ حالم بده.کاش ميتونستي بغلم کني!سکوت کرد.سرعت ماشين رازيادکرد.انگار ميخواست عالم و آدم را زير کند.گفتم :برو عکاسي.بعدم فعلا خداحافظ.چيزي نگفت.شبيه پلنگ زخم خورده اي بودکه چيزي نمبيند.به سرعت وارد عکاسي شدم. پرويز، پدرآرش روزنامه ميخواند.با ورودتند من ترسيد…؟چي شده؟ گفتم ميدونستي مادرت زنده ست؟گفت بله.اون مريضه.گفتم کيا ميدونن؟گفت؛فقط من! تصادفي فهميدم…..يه رازه!.. گفتم آقا؛ اون زن اونجا حبسه.مادرت!گفت،مادرم خطرناکه!بايدحبس باشه،وگرنه آدم ميکشه!پدرم بدبخته!يه عاشق بدبخت! يه عاشق محکوم…..

نويسنده:چيستا يثربي

                                        شيدا وصوفي

قسمت سوم

بابابزرگ؛ هيچوقت قفل پشت در را نمي انداخت.ديدن آن قفل کهنه نگرانم کرد.هر چه به در کوبيدم ،کسي جواب نداد.به عکاسي برگشتم.بابابزرگ آنجا نشسته بود.منتظر من.پدرم با تعجب به ما نگاه کرد.شايد دومين بار بودکه بابابزرگ،پايش را درعکاسي ميگذاشت.بلند شد.من هم به دنبالش.رنگش، گچ ديواربود.گفت،کجاست؟گفتم،اومدم عقبش.درخونه تون قفل بود!گفت:دو تامرد اومدن ببيننش.خودش زنگ زد.گفت ميره دم در زود مياد.ديگه برنگشت!-شماره ماشينو برداشتين؟-سياه.شاسي بلند.گفتم :شماره؟ عصباني شد.فکر کردي من پليسم؟دختر فراري مردمو برميداري مياري خونه آدم، شماره ماشينم ميخواي؟گوش بده.ساکش تو خونه منه.گوشيشو برد.تو به کسي چيزي نميگي.اصلا يادت نمياد کيه!فقط يه مشتري بوده.همين !گفتم؛ تو ساکش هيچي نيست؟شناسنامه، کارتي؟گفت:اگرم باشه تو خونه من گم شده.تو پاتو بکش کنار! آرش سکوت کرد.خسته بود.گفتم، بعد؟ گفت:بابابزرگ ساکو پس نداد.بريد خونه شو بگردين.من شايد چند روز ديگه اعدام شم.اصلا شما براي چي ميخواي همه چيزو بدوني خانم؟مگه پليسي؟گفتم ،مورد تو خاصه.خيلي جووني.قتل مشکوکه!جسدي که پيدا کردن، بعد ازخفگي توتصادف سوخته خونواده ش اصرار دارن صوفيه.اما جواب تشخيص هويت هنوز قطعي نيست ميخواي بيخودي بميري؟بله.من خبرنگارم،اما الان پاي جون تو هم وسطه.گفت:کاغذ!روي يک تکه کاغذ چيزي نوشت و به من داد نگهبان! اورا بردند.به کاغذنگاه کردم.آدرس بود! دربند.به علي زنگ زدم،ببخشيد ميدونم الان سر کاري.ولي بايد برم جايي.ترجيح ميدم تنها نرم!نيمساعت بعد در ماشين علي بوديم.گفت:اين خانم شيدا مستور که ميشي بات راحت نيستم!گفتم :ميدوني که گزارشاي روزنامه رو با اسم مستعار ميدم.حالا گيريم چيستا.مگه با چيستاراحتي؟گفت:آره.به چيستا ميگم انقدر به خودت عطر زدي که ديگه نميتونم برگردم اداره.ميگن کجا بودي اين بو رو گرفتي ميگم پيش خانم شيدا مستور! گفتم علي اون پيرمرد نبايد بفهمه شغلمون چيه.ميگيم اومديم دنبال خونه.باشه؟در را باز کرد.روي صورتش جاي زخم تازه بود.فکر کردم شايد جاي تيغ ريش تراشيه. لاغر و تکيده بود.مشکوک نگاه کرد.علي گفت:سلام حاجي.
_حاجي باباته ! چي ميخواين؟ ترسيدم پلنگ درون علي وحشي شود.گفتم :راستش آقا من آسم دارم.گفتن اينجا هواش خوبه.بنگاهي پيدا نميکنيم.باخشم گفت؛ مگه خونه من بنگاست؟گفتم:شما اتاق واسه اجاره ندارين؟ کوچيکم باشه،کافيه.درنيمه باز بود.انگار سايه زن جواني را ديدم که رد شد.با موهاي بلند.پيرمرد خواست دررا ببندد.حاج علي پايش را لاي در گذاشت.وقتي يه خانم محترم بات حرف ميزنه،جواب بده!پيرمرد ترسيد.گفت:محرميد؟…
شيدا و صوفي چيستا يثربي

شيدا و صوفي چيستا يثربي
قسمت چهارم


پيرمرد تکرارکرد: محرميد؟ حاج علي نميخواست دروغ بگويد. او دوست قديمم بود. از نوجواني تا حالا؛ اما محرم نبوديم. پيرمرد از نگاه جدي علي ترسيد و کنار رفت. خانه بوي نا ميداد و بوي بدي که نميدانستم چيست. اتاق، تاريک و پرده هاي پرغبار کشيده بودند. پيرمرد گفت، اگه اتاق ميخواين دنبال من بياين؛ اما بگم اجاره ش براي يک ساعت، صدتومنه. علي گفت چه خبره؟ پيرمرد گفت، شما دو تا چه خبرتونه؟ اين وقت روز اومديد دنبال اتاق! آستين علي را کشيدم که خودش را کنترل کند. اتاق در کنج راه پله بود. بوي کاغذ سوخته ميداد و قالي کهنه اش، چند جا سوخته بود. يک مبل چرمي پاره، تنها وسيله آن بود. پيرمرد با لبخند شيطنت آميزي در را بست. علي مواظب بود که پيرمرد در را از آن طرف قفل نکند. پيرمرد گفت: چفتش داخله. مواظب خانم باش! آسم دارن! لبخند کريهي زد و رفت. علي کلون در را انداخت. گفت اينجوري که نميتونيم خونه رو بگرديم! لاي پارگي مبل چيزي ديدم. يک کش سر قرمز بود. با يک گل صورتي. علي گفت: مال صوفيه؟ گفتم. نميدونم. اين بو چيه؟ علي گفت: شبيه فاضلابه. شايد چاهاش گرفته. گفتم؛ خونه ي ترسناکيه. علي گفت: تو همينجا مي موني من تا پاگرد راه پله بالا برم؟ گفتم ميبينتت. شايد چاقويي، چيزي! علي گفت؛ نترس. با يه رزمنده اومدي تجسس! از اين بدترشو ديدم! ميدوني که چيزيم نميشه. تو نميترسي تنها باشي؟ گفتم نه. زود بيا! چفتو ميندازم. رفت. فکر کردم اگر او نبود چکار ميکردم؟ عشق نوجواني، حالا در، سي و شش سالگي، جايش را به دوستي عميقي داده بود. انگار بدون هم يک آدم کامل نبوديم. بلند شدم. تازه پنجره را ديدم! روي آن را با روزنامه پوشانده بودند. روزنامه را کندم. حياط خلوت خالي، مقابلم بود با يک دوچرخه کهنه کنار ديوار. آمدم روزنامه را کناري بيندازم. عکس صوفي را روي آن ديدم. دختر جوان هفده ساله اي دو روز است که از خانه ناپديد.. آگهي پدر صوفي بود. در زدند. گفتم کيه؟ صدايي نيامد. حتما علي بود. ميخواست صدايش را پيرمرد نشنود. در را باز کردم. کسي نبود. بستم. تا آمدم بنشينم، صداي گريه زني را از بيرون شنيدم. قلبم تند ميزد. به علي قول داده بودم بيرون نميروم؛ ولي صدا نزديک بود. در را آهسته باز کردم. روي پله اول نشسته بود. سرش پايين. گيسوان بلندش دو سمتش ريخته بود. صورتش را نميديدم. گفتم صوفي تويي؟ سرش را آهسته بلند کرد. صوفي نبود! يک زن ميانه سال بود. گفت منو ببر بيرون. دلم هوا ميخواد! گفتم: شما کي هستين؟ گفت: تا نيومده منو ببر بيرون. اون عاشق منه. آخرش منو ميکشه. بت ميگم… دستش را گرفتم. سرد بود. علي از پشت سرصدايم زد، چيستا پله! چهار پله پاگرد را باهم افتادم. علي دويد، خوبي خانمي؟ گفتم آره کو! گفت. کسي نبود. تو تنها بودي!…

نويسنده :چيستا يثربي

شيدا وصوفي

داستان شیدا و صوفی

مقدمه

پنج سال پیش ، این داستان نوشته شد.مجوز چاپ نگرفت.امسال وقتی آن را تبدیل به نمایشنامه کردم ، مجوز گرفت.
اما شما اصل داستان اصلی را می خوانید.همان که مجوز چاپ نگرفت و دلیلش ساده بود :داستان واقعا اتفاق افتاده بود…..و شیدا ، خبرنگاری که در قصه میبینید ، در واقع ؛ خودم هستم….
همیشه روی پرونده های واقعی ، حساسیت وجود دارد.
خیلی سعی کردم ، این داستان را فراموش کنم.آرش و صوفی را از یاد ببرم و به زندگی معمولی ام ادامه دهم….اما غیر ممکن بود.چنان درگیر ماجرا شدم که دیگر من هم بخشی از آن بودم…
صوفی هر شب به خوابم می آید و از من میخواهد قصه اش را منتشر کنم…میخواهد آدمهای بیشتری او را بشناسند….
به خاطر این ماجرا ، از دو نفر تشکر ویژه میکنم. برادر آرش و حاج علی که اگر این دو نفر نبودند ؛ هیچکس نمیدانست وسط آن ماجرای عجیب و این عشق جادویی ؛ سرنوشت من به کجا رسیده بود!…
سعی میکنم امانتدار خوبی برای قصه باشم.موقع رخ دادن رویدادها ؛ سی و چند سالم بود گمانم…. به هر حال ماجرا از دید من ، انگار همین دیروز اتفاق افتاده است.
لحن این داستان با پستچی یک تفاوت اساسی دارد.ما در داستان وارد ذهن آدمهای مختلف میشویم و داستان را از نگاه آنها هم میبینیم و روایت میکنیم.چونشیدا و صوفی اساسا داستان یک نفر نیست.داستان سه نسل است که جایی به هم گره میخورد.داستان همیشگی خانواده های ایرانی است.بلوغ.نوجوانی.عشق.تنهایی بچه ها.فداکاری والدین و غربت سالخوردگان….
داستان سختی است.شاید سخت تر از پستچی از لحاظ شیوه روایت.آن جا من فقط خودم بودم و علی….اینجا پای یک عده آدم مختلف وسط است که همه گناهکارند و همه محق….و باید حق همه را درست ادا کرد….
اصلا نمیدانم داستان چند قسمتی میشود و لطفا از من نپرسید.چون فشرده کردن رمان ؛ آنهم یک ماجرای واقعی ، همیشه وقت میبرد….واگر سطحی از آن عبور کنی ، همان قصه ی مجلات زردی میشود که هیچکدام نمیخواهیم…..
این داستان را با احترام به جوانان سرزمینم نوشتم…..احترام به آنها که نیاید دست کم گرفته شوند.چون امروز و فردا مال آنهاست….اما پدران.مادران و حتی پدر بزرگها و مادر بزرگها در این داستان نقش مهمی دارند.این داستانی درباره ی
خانواده_ایرانی است….

وقتی میخواستم شیداو صوفی را شروع کنم….یک جمله از آرش به یادم آمد : نسل ما یاد گرفته ، وقتی میفهمه گولش زدن ، تلافی کنه……
شاید این جمله ی آرش باعث شد که بخواهم.قصه را در فضای مجازی منتشر کنم.
داستان نسلی که بازی نمیخورد…..
داستان نسلی که تلافی کردن بلد است…
من بلد نبودم
آرش و صوفی بلد بودند…
سپاس از شوقتان ….

قسمت اول

خیابانها همه شبیه هم بودند.تا حالا زندان نرفته بودم.با خودم گفتم ،باز خود شیرینی جلوی رییس؟ آخر این چه سوژه ای بود که قبول کردی؟پسر جوان پولداری به جرم قتل نامزدش در زندان است و هر لحظه ، منتظر حکم قصاص است.خانواده ی دختر هم کارخانه دارند و ابدا حاضر به بخشش نیستند.میدانستم که اسم دختر صوفی بوده.هفده ساله.پیش دانشگاهی هنر.دم ورودی زندان مجوزهای روزنامه و موبایلم را از من گرفتند.خودم را برای ملاقات با یک پسر عاصی و ویران، آماده کرده بودم.آرش مشکات.پسری که هجده سالش تمام شده و هر لحظه در انتظار طناب دار به سر میبرد.در اتاق نشسته بودم که او را آوردند.رنگ پریده با موهای مشکی،چشمان درشت و صورت سبزه.گفتم:من شیدام…خبرنگار.اگه دوست داشتی میتونی حرف نزنی!تردید کرد.خواست بیرون برود.گفتم :هیچ چی رو ضبط نمیکنم.فقط گوش میدم!نشست.نمیدانستم از کجا شروع کنم.چهره اش به هر چیزی می آمد جز اینکه با شال؛ دختری را خفه کرده باشد!گفت:عکساشو دیدین؟گفتم:یه آلبوم عکس ازش دیدم.همه ش زیبا.گفت:من ازش انداختم!گفتم، سوال نمیکنم.خودت از هر جا میخوای شروع کن!گفت:برای عکس مدرسه ش اومد آتلیه ما.دیدینش که!خیلی معصوم بود، به،باباگفتم :من عکسا رو میندازم.انقدر جاشو عوض کردم و هول کردم که همه عکسا تار شد.مجبور شد یه روز دیگه بیاد.اینباربا مادرش اومد.زیر چشمش ،کمی کبود بود.هر چی بش میگفتم لبخند بزن ،نمیزد.با عالم و آدم قهر بود.گفتم :خانم موهاتون معلومه…این عکسو قبول نمیکنن!بابی حوصلگی، عکس انداخت.از داخل لنز نگاهش میکردم.کوچولوی معصوم.انگار به زور او را عکاسی آورده بودند.مادرش گفت، یه جور بنداز آقا،برای عکس گذرنامه هم مناسب باشه.موقع نوشتن قبض؛ دستام میلرزید.امابالاخره جرات کردم و شماره ی خودم رو پشت قبض نوشتم.صوفی دید.ولی خود را به ندیدن زد.قبض را در کیفش گذاشت.روز بعد عکس آماده بود.مدام به گوشی نگاه میکردم.خبری از تماس او نبود.برای گرفتن عکسها خودش آمد.گفتم قابلی نداره.گفت: داره!میخوام یه کاری برام بکنی.خرجش هر چقدر بشه! یک دسته اسکناس از کیفش درآورد.گفت :بگوعکسا خراب شده! گفتم ،خب باز میارنت اینجا.گفت:نه! این بار دستشون بم نمیرسه.ترسیدم.دختر کوچک هفده ساله چکار میخواست بکند؟گفت، تو با منی یا با اونا؟گفتم،خب معلومه باتو.ولی پولتو بردار!گفت:بیرونت میکنن!گفتم اینجا مال پدرمه.گفت:یه کار دیگه هم ازت میخوام.دیگر شبیه دخترهای معصوم خجالتی نبود! میخوام سه روز منو بدزدی!جاشو پیدا کن!فوریه.دیر بجنبی تمومه!اسمت آرش بود.نه؟ میدونی شکل جانی دپی؟…

قسمت دوم

آرش کمی آب خورد. گفتم: دزدیدیش؟ خندید. آب در گلویش گرفت؛ گفت: مگه فیلم وسترنه؟ خوشگل بود، اما دخترای خوشگل زیادی میامدن اونجا عکس بندازن. دختر ندیده نبودم که! اما یه چیزی تو نگاهش بود… ساکت شد. گفتم: معصومیت؟ گفت، آره و یه سرکشی. یه چیز وحشی که نمیفهمیدم. پدرم همیشه میگفت: اگه کسی ازت کمک خواست و از دستت برمی اومد و نکردی، نامردی! پس کمکش کردی؟ نفس عمیقی کشید. شب، سر پل قرار گذاشتیم. با یه ساک اومد. نفس نفس میزد نمیدونم از چی فرار میکرد. نمیخواستمم بدونم. حتی بند کفشاشو نبسته بود. گفت: بریم؟ نپرسید کجا. منم نپرسیدم چرا… قبلا نقشه ریخته بودم ببرمش خونه بابا بزرگم. یه خونه قدیمی تو دربند. سالها بود که تنها زندگی میکرد. مادربزرگم تو جوونی مرد. مریض شد. نمیدونم چه مریضی. من به دنیا نیومده بودم، اما بم گفتن بابابزرگت صبح و شب ازش پرستاری کرد. کسی رو تو خونه راه نمیداد. مادربزرگم که مرد؛ بابابزرگ همه پرده ها رو کشید. پسرشون، یعنی پدر منو داد به خونواده زنش که بزرگش کنن. خودش تو تنهایی موند. صوفی رو داشتم میبردم اونجا. گفتم، بابابزرگت راضی بود؟ سوالی نکرد؟-گفتم یه دختر بی پناهه که چند روز باید قایم شه. گفت از چی قایم شه؟ گفتم: نمیدونم. گمونم به زور میخوان بفرستنش خارج. گفت: آدم از سرنوشتش نمیتونه قایم شه… نمیدونم چرا این حرف بابابزرگ منو ترسوند، اما چیزی نگفتم. رسیدیم… صوفی.. بیا! همینجاست.. گفت: چقدر ترسناکه، اما باحاله. چراغ نداره؟ چراغو روشن کردم. بابابزرگ داد زد خاموش کن! فکر کردم صوفی میترسه، اما خندید-چرا میخندی دیوونه؟- مثل فیلمای وحشتناکه، قیافه بابا بزرگتو میگم! آخ جون. اینجا رو دوست دارم. بابابزرگ، شمعدانی را روشن کرد-چیزی خوردی؟ صوفی گفت: نه گشنه م نیست.ولی اگه دو تا دونه تخم مرغ داشته باشین، یه املت خوب برای دوتامون میپزم.اینم که میره پی کارش.منو میگفت.میخواستم بزنم تو گوشش.بچه پررو! یله داده بود رو کاناپه مادربزرگم، منم داشت بیرون میکرد! تو دلم گفتم :همه ش سه روزه.بعدش هر بلایی سرت بیاد حقته! بابابزرگ و صوفی با هم رفتن آشپزخونه.نمیدونم چرا بابابزرگ چراغو روشن نمیکرد!شاید واقعا فکر میکردآدم دزدیدم!حس کردم زیادی ام.صدای ظرف و خنده های صوفی رو میشنیدم.لجم گرفته بود..صوفی خانم من دارم میرم! گفت:به سلامت!گفتم :بابابزرگ بیا کارت دارم.نیومد.اونم گفت،به سلامت! عصبانی شدم.درو کوبیدم،رفتم!به خودم لعنت فرستادم دیگه به کسی کمک نکنم! گفتم :با بابا بزرگت چیکار داشتی؟گفت:نمیدونم.یه حس احمقانه بود! یه لحظه نگران شدم.سه روز هر چی زنگ زدم گوشی صوفی خاموش بود.روز سوم رفتم عقبش.نبودن!درقفل بود!…

چيستا يثربي/ادامه دارد....